تبليغاتX
مهناز بنازاده ماهاني

مهناز بنازاده ماهاني

بذار من آزاد باشم

بذار من آزاد باشم     بذار من آزاد باشم

آزاد از بیهو دگیها     آزاد از منفی گریها

آزاد از پلیدیها     آزاد از تاریکیها

آزاد از درودرنگیها     آزاد از دروغگوییها

آزاد از داغ دیدنها     آزاد از فغان مادر

در سکوت شب تاریک

بذار من آزاد باشم     بذار من آزاد باشم

آزاد از حرفهای بی جا     آزاد از دل شکستنها

آزاد از قسم خوردنها     آزاد از نامهربانیها

          آزاد از یه دل رسوا       آزاد از شیطون نفسها

آزاد ازخشموکینه ها     آزاد از غرور بی جا

که می کنه مارو نابود درجا

بذار من آزاد باشم     بذار من آزاد باشم

آزاد از سقوط دلها     آزاد از دلبستگیها

آزاد از نالهء بچه ها     در سکوت شب تنها

آزاد از آدمی تنها     آزاد از دنیای فریبا

آزاداز پیمان شکستنها     آزاد از وسوسه های دنیا

آزاد از غول بی سروپا    که می یاد توی خواب ما

بذار من سوی تو باشم

بذار حق جوی تو باشم.

سراینده: مهناز بنازاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 21:49  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

خداوندا شکرت

ماه سپتامبر هم که تموم شد

در آستانهء اولین سالگرد وفات کامران پسرم بودم که یکروز در سر کار خیلی در افکار غصه دار خودم غرق بودم و به اطرافیانم توجهی نداشتم. بچه ها یکی یکی می آمدند و وقتشونو می زدند و سرگرم کار می شدند.بعد از دو ساعتی که از ورودم به سر کار می گذشت دو تا از کارکنان ازم خواستند که به دفتر برویم و با من صحبتی خصو صی دارند. بلافاصله آنها را به طرف دفتر راهنمایی کردم. در آنجا اول لوپه شروع به صحبت کرد.بعد از جند کلامی اشکهایش جاری شد.چیزی از صحبتهایش نفهمیدم.ولی به شدت نگران شدم و حس کردم که موضوع غم آوری باید باشد. آنا دوست لوپه شروع به صحبت کرد و به هر طریقی بود خودشو کنترل کرد و به من گفت که لوپه مریض است و اجازه میخواد که بره خونه. من که خیلی حساس هستم روی این موضوعات سریعا گفتم ایرادی نداره می تونه بره اما می تونم بپرسم که بیماریش چی هست. آنا دهانشو باز کرد که بهم بگه دیگه طاقت نیاورد و زد زیر گریه. با هق هق گریه بهم گفت که دوستش لوپه سرطان داره. اشک دوید به چشمام . باور کردنی نبود. حالا هر دو روبروی من ایستاده بودند و گریه می کردند. هر دو رو گرفتم توی بغلم و دلداری دادم ضمنا لوپه رو روانهء خانه اش کردم.خیلی اندوهگین شده بودم چند دقیقه ای رو در دفتر گذراندم تا بر خود مسلط شدم بعد آمدم بالا که به دیگران ملحق شوم دیدم لوپه رفته خانه ولی آنا هنوز داره گریه می کنه. بهش نزدیک شدم و گفتم ناراحت نباش و براش دعا کن. اشکاشو پاک کرد و گفت آخه چند وقت پیشا هم شوهرش سرطان گرفته. دیگه از ناراحتی می خواستو بترکم تمام موهای بدنم سیخ شده بود. باز هم آنا ادامه داد و گفت که این زن و شوهر چهار بچه هم دارند که به ترتیب ۸ ساله ۶ساله ۴ساله و یکساله هستند. الان چند روزه که غم خودمواز یاد برده ام و کارم شده دعا کردن برای این خانواده.وقتی که ما فکر می کنیم بدبخترینیم پر غصه ترینیم بیچاره ترینیم بهتره که از توی خودمان در آییم ونگاهی اطراف هم بیندازیم. اونوقت روزی بارها شکرگذار پروردگار خواهیم بود.خداوندا شکرت شکرت شکرت. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 23:57  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

لوح یاد بود به مناسبت اولین سالگرد وفات کامران از طرف محسن و فهیمه

لوح یاد بود به مناسبت اولین سالگرد وفات کامران از طرف محسن و فهیمه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:40  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

توسط امین به مناسبت اولین سا لگرد وفات کامران

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی وقتی که میدانی که تنهایم؟

خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی

خدا حافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون من گمان کردی که می مانم

خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی....

امین شادکام

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 21:22
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:21  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

شعری از خاله ملیحه به عنوان اولین سالگرذ وفات کامران

یادت گرامی باد ای کامران جان

 

 

  یکسال گذشت که ترک دنیا کردی

ولی کی ترک ما  و دل ما  کردی 

ز حسن و نیکی و عشق و صفایت           
دل ما را  مملو  و با صفا  کردی
گرچه دنیا نکرد وفا و بسی کرد جفا         
ولی تو بودی شکیبا و همی وفا کردی
ای عزیز زنده یاد روحت  شاد  باد          
 تا ابد در دل ما چه خوش جا کردی 
یادت گرامی باد همی ای کامران جان       
مبارک باد وصلتی که  با خدا  کردی
 

قربان شما

 نویسنده خاله ملیحه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:29  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

كامران

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 22:38  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

محتاج دعایم ای دوست

ای عزیزان عاقبت روز جداییها رسید

من سبکبارم بر دعایم دستی برآر

نام من از یادتان راه فراموشی نگیر

برایم ای دوست دعا کن

برای من که به دیار یار سفر کرده ام

برای من که رفته ام

دل از همه گسسته ام

تمام لطف عمرم عشق با تو بودن بود

دامن کشان زدیدهء تو ای همدم رفته ام

خوش بمان و بدست دعا بسپارم

من که سرتسلیم و بندگی بر آستان مهر نهاده ام

من که دلم به مهرش می جوشد

و کاسهء عشقم با دلی خرسندجوشان می شود

بر روح دیر باور و مشکل پسند من

آنگونه دعا کن که رحمت خدا شاملم شود.

التماس دعا برای کامران علیزاده

به مناسبت اولین سالگرد وفات جگرگوشه ام.مهناز بنازاده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 23:28  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

مگه می شه کامران جونم

مگه می شه مگه می شه

من به یاد تو نباشم

مگه می شه مگه می شه

تو رو از یاد ببرم

مگه می شه مگه می شه

تو رو دیگه نبینم

تو می یای تو خواب من

من و خوشحال می کنی

تو تو خوابهای من فرشته ای

تو تو خوابهای من کبوتری

تو تو خوابهای من پروانه ای

تو تو خوابهای من سبکبالی

تو میای تو قصه ام

قصه رو با حال می کنی

تو تو قصه های من بی ریایی

تو تو قصه های من مظلومی

تو تو قصه های من مهربونی

تو تو قصه های من خندونی

تو تو خوابهای من زیباترین

تو تو قصه های من عزیزترین

به مناسبت اولین سالگرد سفر کامران به دیار حق

نویسنده: مامانت مهناز

اگه باختم تو رو بردم ای خدا

دل تو رو بدست اوردم ای خدا

غممو بدست فراموشی سپردم ای خدا

چون تو رو بردم تو رو بردم ای خدا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 9:7  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

کامران جونم عزیزم

کامران جونم عزیزم

کامران عزیز مامان

کامران عزیز رفته

کامران عزیز خفته

کامران جای تو مونده

توی خونهء دل من

کامران پیش خدایی

کامران غصه نداری

کامران پیش خدایی

تو ای فرشتهء الهی

ای خدا تو کمکم کن

ای خدا تو که رحیمی

ای خدا دارو ندارم

هر چه دارم از تو دارم

ای خدا عاشقت هستم

بندهء درگاه تو هستم

ای خدا کامرانمو بردی

بدست فرشته ها سپردی

کامرانم مهربون بود

اون عزیز هممون بود

کامران روح تو باد شاد

کامران شادی به همرات.

نویسنده مامانت مهناز

به مناسبت اولین سالگرد وفات کامران پسرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 13:11  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

کامران وقتی میای به خوابم

بوی نفست مثل گل یاس

نور چهره ات تابان چو الماس

نور چشمانت نور امیده

لبخند لبت خیلی نویده

تو که از سنگدلی چیزی ندونی

اعماق وجودت مهربونی

روح آزادت سایهء عشقه

گل جمالت طربناک شده

گر من زعجایب خواب خود

بیدار می شوم غرقه در افکار خود.

به مناسبت اولین سالگرد وفات کامران علیزاده

نویسنده مامانت: مهناز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:47  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

به سوی حق

به سوی حق

به سوی تو می یام من

ای بت روح و وجودم

ای بت بتخانهء من

شده ام من بت پرستت

ای می ریز جام روح من

شده ام من می پرستت

به سوی تو می یام من

ای کرامت ای صداقت

ای فضیلت ای سخاوت

ای خدایم ای ابهت

ای دوای دردهایم

ای که بی تو ماتمم من

ای که با تو من غمم من

در به سوی تو گشودم

ای که دریای امیدم

با نیایش جون می گیره

به سوی تو می یام من

به سوی نور به سوی حق

به سوی عشق به سوی الرحمان

حالا که معبود خود را بشناختم

ندهم از دست دگر بار او را

این شعر را به مناسبت اغاز ماه مبارک رمضان سرودم. مهناز بنازاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:25  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

نور دیده ام

ای قلب من ای روح من

ای شادی و اندوه من

ای خدای من معبود من

ای خدا تویی تارو پود من

ای خدای من نور دیده ام

ای خدای من عشق دیرینه ام

ای خدا تویی همدم دلم

ای خدا تویی شریک قصه ام

ای خدا بشین به کنارم

ای خدا بشنو از روزگارم

تو زندون دلم خدا خدا کردم

تو زندون دلم گریه ها کردم

تو زندون دلم قصه ها گفتم

تو زندون دلم برای خدا گفتم

ای خدای من برای این غم دلم کاری بکن

شعری از مهناز بنازاده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 11:24  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

دل غم زده

دلمو می خوام به تو هدیه کنم

دل سر گشتمو دیگه نمی خوام

اگه می شه  یا نمی شه

دلمو بیا بخر

اگه می شه یا نمی شه

این دلو با خود ببر

این دل من دل نمی شه

این دل من مثل شیشه

این دل من خیلی تنهاست

این دل من اسیر غمهاست

دلمو یواشکی صدا کنم

اونو از تاریکیها جدا کنم

دلمو میخوام به تو هدیه کنم

این دل خسته مو دیگه نمی خوام

شعری از مهناز بنازاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 9:26  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

زندگی

زندگی می گذرد     همچو باد می گذرد

ای دریغا عمر ما     چو شباب می گذرد

زندگی می گذرد     همچو آب می گذرد

ای دریغا عمر ما     چو حباب می گذرد

معنی و مفهوم زندگی

زندگی رازو معمای خداست

زندگی سفری پر ماجراست

زندگی محبتی بی انتهاست

زندگی روح لطیف بچه هاست

زندگی دانایی کامل ما به خداست

زندگی آزادی مهربانیهاست

زندگی جنبش از خود گذشتگی هاست

زندگی عشق درون دل ماست

زندگی ایمان و امید کامل ما به خداست

زندگی یاری کردن بیگانه هاست

زندگی تابش نور از درون ودل ماست

زندگی لذت اعمال خیر ماست

زندگی رفاقت کامل ما با خداست

زندگی هدفی بی چون و چراست

زندگی انگیزهء کوششها و تلاش ماست

زندگی صبر و شکیبایی ماست

زندگی طبیعت سبز و آسمان آبی خداست

زندگی موهبت الهی برای ماست

زندگی خشنودی دل بیمارهاست

زندگی رها شدن از سرکشی هاست

زندگی شاهکار جادویی خداست

زندگی به فریاد بی نوایان رسیدنهاست

زندگی عاشقی بی ریای ماست

زندگی احساس همدردیهاست

زندگی توکل ما به خداست

زندگی اشتیاق و خوشحالی ماست

زندگی اندیشه های ذهن ماست

زندگی کاشت صداقت و عشق در روح ماست

زندگی قدردانی ما از نعمتهای خداست

زندگی آمادگی ما برای دیدار یار ماست

زندگی مبارزه با لحظه هاست

زندگی هدیه ای لذت بخش برای ماست

زندگی عبادتهای ما به درگاه خداست

زندگی درد درون دلهاست

زندگی بخشیدن آدمهاست

زندگی نیاز ما به باریتعالاست

زندگی پیمودن راه خداست

زندگی مهمونی خوب خداست

زندگی منشا رسیدن به خداست

زندگی زیباست   زندگی زیباست

شعری از مهناز بنازاده.تا راه خدا را نروید از زندگی لذت نمی برید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 23:44  توسط مهناز بنازاده ماهاني  | 

سخن با طبیعت

بیا بریم به دریا

سخن بگیم با آبها

بیا بریم سبزه زار

سخن بگیم با گلزار

بیا بریم به آسمون

سخن بگیم با کهکشون

بیا بریم تو کوهها

سخن بگیم با سنگها

بیا بریم میخونه

سخن بگیم عارفونه

سخن بگیم با خدا

بگیم خدایا

چه مهربونی

عزیزمونی.

شعری از مهناز بنازاده

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 12:23  توسط مهناز بنازاده ماهاني  |